یک روز آفتابی با آسمانی آبی…
« پنجره باز است ،
و آسمان پیدا ست...
آسمان در چارچوب دیدگه پیدا.
مثال دریا ژرف،آبهایش ناز و خواب مخمل آبی .»1
روزی دیگر ، باز هم محله ای دیگر . حاشیه ای دیگر و شاید آدم هایی دیگر. در پی این دیگر ها و دگرگون شدن ها گویی فقط یکنواختی است که به تو سلام می کند!! و به استقبال ات می آید.این بار هم به رسم خود، از تمام راه های راست شهرعبور کردم و بعد… به حاشیه رسیدم . حاشیه ای مثل همه حاشیه ها! محله هایی که مولود نابرابری اند .((مولود اقتصاد ضمخت شهری )) این حرف را یکی از اساتید دانشگاه برایم می گفت.
اين بار هم میهمان بچه های یکی دیگر از مناطق حاشیه نشین شهرمشهد هستم. محله مهرآباد. اینجا مهر آباد است ، مهر هست ،آباد و آبادی اما… اگرروزی گذارت به این منطقه افتاد،شاید!! خواهی دید که سر هر کوچه و پس کوچه، جوانی و یا جوانانی ایستاده اند و شاید این ایستادن ها رسم همیشگی آنها ست!!به سراغ آنها می روم ، باز هم در پی گفتگویی صمیمانه با آنها که تمام آروزهایشان انگار رنگ باخته و اصلن آرزویی ندارند!!این ها حرف های من نیست،حرف جواد است . جوان 25 ساله ای که به هزار امید آرزو درس اش را نیمه تمنام گذاشت و تا کار نان و آبداری برای خودش دست و پا کند ،اما نشد تا اینکه رفت سربازی ، سربازی هم تمام شد اما از کار خبری نشد…!!جواد می گوید: “شاید بیشتر بچه های این محل وضعیتی شبیه به من داشته باشند . خیلی از اونها درس و مدرسه رو به امید پیدا کردن یک کسب و کار خوب رها کردند و حالا مثل من مجبور اند صبح تا شب سر کوچه ها بايستند.از او می پرسم : فکر می کنی وضعیت به همین منوال پیش بره و تا آخره عمرت باید همین طور در انتظار کار باشی ؟ پس کی می خواهی به خودت تکون بدی و تو بری سراغ کار؟! به من می خندد، سرش را تکان می دهد و باز هم می خندد، آن قدر که شرمنده می شود. جواد در پاسخ به سوأل من می گوید : ” ای آقا ، خیلی ها من و امثال من را به بی تحرکی و ، تنبلی و … متهم می کنند و می گویند شما جوان ها به کم پروری عادت کرده اید، ولی باور کن هر کار سخت و طاقت فرسایی را که تو فکرش را بکني من تجربه کرده ام، نمی شود آقا جان، کسی حاضر نیست از منافع خودش بگذرد تا تو سر کار بروی! ” سپس ادامه می دهد: ” بسیاری از جوان های هم سن و سال من ، آنهایی که درس و مشق را رها کردند تا به سراغ کار و زندگی بروند ،هیچ وقت فکرش را نمی کردند که با رها کردن درس ، شاید زندگی شان را هم رها کنند، شاید همه چیزشان را از دست بدهند.، ما همه قربانی شدیم ، قربانی ندانم کاری خودمان و اطرافیان مان. البته باید انصاف هم داشت، شاید هر کس دیگری هم به جای ما بود مجبور به ترک تحصیل می شد، چون کسی به فکر ارتقاء فکر و تحصیلات نیست،همه به فکر یک لقمه نان اند تا زندگی شان را به هر شکلی طی کنند.”از جواد خداحافظی می کنم ،راهم را پیش می گیرم، با این که روز شنبه است و معمولاً روزهای شنبه محلات و کوچه و پس کوچه ها در خلوت ترین روزها ی خودشان به سر می برند،اما در مهر آباد انگار روز تعطیل است و همه جوان ها جمع شان جمع است. به خصوص در خیابان اصلی شهرک.با هم از همه چیز می گویند. از آخرین فیلم هنرپیشه محبوب هندی گرفته تا جدید ترین آلبوم موسیقی یک خواننده لس آنجلسی و حتی از سیاست هم می گویند. واقعاً جالب است! گویا آنها هم حقیقت را فهمیده اند و اما هیچ وقت نمی خواهند بروی خودشان بیاورند. به سراغ یکی از این جمع های دوستانه می روم.جمع صمیمی دارند. محسن ، علیرضا ، سعید و امیرمحمد. به گفته خودشان از بچگی با هم اند.همه شان با هم به مدرسه رفتند و دسته جمعی نیز درس و مدرسه را رها کردند تا …واقعاً نمیدانم چه چیز از آنها سوال کنم. می ترسم در پاسخ به سوألات ام همان جواب های همیشگی و گلایه های باب شده بین این قشر از جامعه را تحویل ام دهند. از اینکه مثلاً تفریح ندارند،کار ندارند، کسی آنها رانمی بیند و … که واقعاً و متأسفانه ورد زبان همه هم سن و سال های خودم شده. برای همین این بار پرسشی دیگر دارم.از آنها می پرسم : چقدر روزنامه می خوانید ، چقدر برای شما خواندن روزنامه مهم است و تا چه اندازه این احساس نیاز به روزنامه خواندن در شما وجود دارد؟علیرضا می گوید: راست اش را بخواهی من به شخصه اصلن روزنامه نمی خوانم، چون مطلبی که به درد من بخورد نیست. یا آگهی است ، یا ته مانده اخبار تکراری رادیو و تلویزیون! البته دعواهای سیاسی حضرات هم در ان به وفور چاپ می شود. متأسفانه در روزنامه های ما خبری از حل مشکل نیست، این همه از جوان ها می گویند ،اما کسی گوشش به این حرف های روزنامه ها بدهکار نیست!محسن : ببین دوست عزیز!خودت بگو، جوانی که نه کار درست و حسابی دارد و نه کسی در زندگی او را جدی می گیرد، کی احساس نیاز به روزنامه خواندن دارد؟این جوان صبح تا شب باید بدود ،بدود بدود تا شاید لقمه ای نان گیرش بیاید. البته بگویم که همه ما روزنامه خوان های قهاری هستیم اما فقط ویژه آگهی ها و استخدام نیروی کار.هرچند که هیچ کدام از شرایط را هم نداریم! سعید هم می گوید: چرا کسی نیست که به این روزنامه ها ورادیو تلویزیون بگوید که این قدر درذوغ ننویسند!! از او می پرسم چرا دروغ؟!! می گوید : “صبح تا شب این همه خبر چاپ می کنید از گفته های فلان وزیر و فلان مدیر و … که همه آنها از حل شدن مشکلات و بهتر شدن وضعیت سخن می گویند،آخریکی نیست به اینها بگوید،چرا دروغ می گویید !! مگر وضع ما فرقی هم کرده که این قدرشما روزنامه چی ها ازآن یاد می کنید . اگر هم می خواهید از این جور خبر ها بنویسید ، بگویید که خبر های خوب فقط مال از ما بهتران است. مال بچه مثبت ها و عزیز دل های بعضی ها است!! مال بچه پولدار ها و آقازاده هاست.” سعید سپس ادامه می دهد: “باورکن هر وقت این اخباررا که درآن درباره ي بهترشدن وضعیت جوان ها و بیشتر شدن کار برای آنها و دادن وام های میلیونی به آنها نوشته ، می خواهم سرم را به دیوار بکوبم!! آخر چرا اینقدر بزرگنمایی می کنید، چرا اینقدرمی خواهید بگویید که وضعیت خوب است؟! “محسن حرف سعید را قطع می کند و می گوید :” چند وقت پیش در تلویزیون نشان دادند که در یکی از استان ها برای کار پیدا کردن جوان ها جشن به راه انداختند، ای کاش می آمدند و وضعیت ما را هم می دیدند ، شاید از این طریق برای ما هم یک جشنی برپا می کردند!!”اما امیر محمد، بچه به ظاهرآرامی به نظر می رسد ، خب گوش می کند و فقط به تایید سرش را تکان می دهد. از امیر محمد هم می خواهم نظرش را در این باره بگوید، امیر محمد با مكث می گوید : “راست اش را بخواهی باید بگویم که؛ ما جوانهاي پايين شهر همیشه دلما ن را خوش کرده ایم به حرف ها و قول ها و وعده وعید هاي مسوولان! ، اما ظاهراً دیگر این دلخوش کردن ها فایده ای ندارد، روزنامه ها هم نمی توانند برای ما کاری انجام بدهند. اگر هم شما می بینی بیشتر از اینکه وقت مان را به خواندن روزنامه اختصاص بدهیم ،صرف کوچه گردی ها و حرف های دیگرمی زنیم ، چون دیگر دل خوشی نداریم، دلمان خوش است به همین دور هم ایستادن ها و جوک گفتن ها و نوار گوش کردن ها و … شاید که از این طریق کمی آرام شویم . از فردا هم که خبری نداریم قرار است چه اتفاقی بیفتد، پس همین وضعیت را عشق است ، شما هم هی برو خبر و گزارش تهیه کن، آخرش که چه؟!! ” ( همه با هم می خنیدم)
از جمع دوستانه و صمیمانه ي بچه ها جدا می شوم. آنها را با دنیای خودشان تنها می گذارم و به سمت پارک محله می روم. آدرس را همن بچه ها به من داده بودند.پارک را پس از طی کردن کوچه و پس کوچه های فراوان بالاخره پیدا می کنم. از دور حضورسه جوان درپارک محله پیداست. خوشحال می شوم و به سراغ آنها می روم اما…ظاهراًبد موقع مزاحم دوستان شده ام، داشتند به هم پول می دادند و چیزهایی می گرفتند!!! آري بدترين موقع وقتي است كه سر زده به سراغ آدم ها بروي! ان هم موقع خريد و فروش مواد مخدر!! (كاش به توصيه امير محمد گوش مي كردك كه مي گفت به پارك نرو !چيزي در آنجا نيست!!)
تا من را دیدند ، خودشان را جمع و جور کردند، راستش را بخواهید من هم خودم را جمع و جور کردم و با خودم گفتم ای کاش نمی آمدم!باور کنید واقعاً نمی دانستم چه کنم ، هر آن منتظر واکنش آنها بودم، چون واقعاً بد موقع و درست سر بزنگاه رسیده بودم، هر سه آنها خودشان را برای نشان دادن عکس العملی به رفتار من آماده کرده بودند، من هم با دلهره و فقط برای اینکه زودتر آنجا را ترک کنم ، ازآنها پرسیدم ، بچه ها این طرف ها مسجد کجاست؟ و در پاسخ من گفتند ، شیعه هستی یا سنی ، گفتم : فرقی نمی کند ، مسجد مسجد است و جایی برای عبادت، خندیدند و آدرس هر دو مسجد را به من دادند. آنها را و آنجا را زود ترک کردم، واقعاً که مسجد چه جای خوبی است!شاید عکس هایی که از محل کرفته ام گویا باشد، اماهمه ي آن چیزی نیست که دیدم…اینها فقط نمونه ای از وضعیت جوان هي مهرآباد است. سر هر کوچه که بروی با همین منظره روبرو خواهی شد، عده زیادی ازجوان ها که نه کار دارند ونه …
آری … آسمان آبی است. آبی آبی آبی …!!!
1- مهدی اخوان ثالث


6 comments
Comments feed for this article
آوریل 22, 2007 روی 1:40 ب.ظ
remember
خوشحال مي شم به من هم يه سري بزني
آوریل 27, 2007 روی 11:22 ق.ظ
زهرا
سلام بر مجید عزیز
خیلی فوقالعاده بود. بازم از این گزارش های های تصویری بزارید….خیلی پیامش بیشتر از نوشتنه ….موفق باشی دوست خوب.
آوریل 27, 2007 روی 5:24 ب.ظ
ardavan
ای مجید جان …
دست رو چیزم نذار …!
همون یه باری که رفتم شورای شهر کافی بود!
مشکلات شهری رو ول کردن به آستین کوتاه بودن من گیر مبدن!!!
در این راهی که قدم گذاشتی موفق و پیروز باشی.
یا علی …
آوریل 27, 2007 روی 5:26 ب.ظ
ardavan
آقا اشتباهی رخ داده!!!
من حمیدم!!!
شرمنده!
ظاهرا باید خارج میشدم بعد کامنت می ذاشتم.
در هر صورت من حمیدم .. با همین عطر و طعم واقعی …!
آوریل 28, 2007 روی 4:37 ق.ظ
مسيح علي نژاد
ممنون دوست خوب. واقعا خسته نباشيد.
آوریل 28, 2007 روی 11:58 ق.ظ
فرشته
سلام دوست عزیز وهنرمند اقا مجید
خوبید
این روزا فکر میکنم زیاد سر حال نیستید
دیگه از اون شورو هیجانی که میومدید تو دنیام کامنت میذاشتید
خبری نیست
امیدوارم مشکله خاصی پیش نیومده باشه همشهریه خوب ودلسوزم
این عکسایی که گذاشتی از شهر مشهد واقعا دردناکه
ولی همه جا یه ایران ما شاهد این صحنه ها هستیم تنها مشهد نیست تو خود قم هم من یه همچی صحنه هایی رو دیدم
به هر حال میدونم ناراحتید ولی خب این چیزا همیشه بوده وهست و هر روزم داره بدتر میشه
و از دسته منو شما هم کاری ساخته نیست
منو شما فقط میتونیم با به تصویر کشیدنه این صحنه هایه دردناک کمی به همه هشدار بدیم البته خب این نظره منه
به هر حال دوست دارم شما رو دوباره شادو سرحال ببینم
مثله سابق
از اینکه دعوتمو قبول کردی واومدی دنیام ممنونم
ببخشید زیاد پر حرفی کردم ولی خب دوست داشتم بگم حرفامو.
هر جا که هستین براتون ارزویه موفقیت در کار وزندگی دارم
همیشه شااااااااااااااااد با ش همشهریه من.
راستی اون عکسهای اقایه شهردار هم خیلی جالب بودا